افغانستان

درنگی در دعای عرفه / حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید محمدباقر حجتی


درنگی در دعای عرفه / حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید محمدباقر حجتی

اشاره: یکی از امتیازات مکتب اهل‌بیت (ع)، غنای سرشارش از دعاست و افزون بر آن، روایات بسیاری از امامان بزرگوار که جانشینان ظاهری و باطنی پیامبر اکرم (ص) بوده‌اند. آنچه در پی می‌آید، بخشی از شرحی است که سیدخلف موسوی حویزی مشعشعی ـ از عارفان معاصر شیخ بهایی ـ دربارهٔ دعای عرفه نوشته (با نام مظهرالعجائب) و استاد حجتی ذیل عنوان «اسراری از احوال اهل سلوک» ترجمه کرده‌اند.

در مطاوی بندی از دعای عرفه نکات سودمندی دیده می‌شود که بیانگر اسراری از احوال اهل سلوک و مردمی است که طریق حق را درمی‌نوردند و راه وصول به مقام قرب را می‌پویند:

الف) باید آثار و کثرات را برای رسیدن به مؤثر، پشت سر نهاد:

«الهی تردّدی فی الآثار یوجب بُعد المزار: خدایا، اگر توجه خود را بر بررسی آثار قدرت و دستاوردهای توانایی تو معطوف سازم و یک به یک آنها را تحت مطالعه قرار دهم تا تو را شناسایی کنم، همین امر موجب می‌گردد که راه وصال و دیدار تو دور و دراز گردد.»

سیدالشهدا (ع) به خدا عرض می‌کند: ای محبوب و مطلوب من، اگر خویشتن را برای شناخت تو در آثار و آفریده‌های متکثر و آیات متنوع تو سرگرم سازم، و در لابلای شاخه‌های به هر سو سرکشیدة آثار صنع تو، به این‌سو و آن‌سو کشانده شوم، موجب می‌گردد که از مؤثر، یعنی از تویی که این همه آثار را پدیدآورده‌ای، دور شوم؛ و این بدان می‌ماند که واقعیت مشهود را رها سازم و برای یافتن آن به جستجوی نشان و اثرش برآیم، یا چنان است که از یقین روی گردانم و به دنبال خبر و گزارش از یقین تلاش کنم؛ و درنتیجه در پایگاهی از خیال محض به سر برم که به هیچ وجه مرا به دلیلی قاطع رهنمون نخواهد بود، و در میان فضایی از گمان‌ها و احتمالات قرار گیرم که راه را فراسویم در رسیدن به محبوب مسدود سازد؛ زیرا اگر فرآورده‌ای جالب و شگفت‌انگیز، در دسترس احساس و تفکر کسی قرار گیرد، سزا نیست که نردبان احساس و اندیشه را هدف قرار دهد و بر آن بالا و پایین رود تا فقط دربارهٔ نظم و ترتیب و کیفیت ترکیب این فرآورده، نیروی فکر خود را به کار بگمارد و در ماهیت این فرآورده، اندیشه خود را ایستا نگه دارد، بلکه باید بپوید و از این نردبان فکر و استدلال بگذرد تا آورنده و سازنده آن را شناسایی کند و دل به محبت کسی ببندد که آن را آفریده و لباس هستی را بر قامتش پوشانده‌است؛ و به گونه‌ای این حقیقت را دریابد که چهره حق را با گستره‌ای فراگیر در تمام آفاق به‌رغم همه کثرات و اختلاف صور و نگاره‌های آثار کشف و شهود نماید.

ب) حال جمع و توحید:

چون سیدالشهدا (ع) می‌دانست که تفکر ایستا در آثار صنع الهی موجب بُعد مسافت در وصول، و راهزنی سالک در پیمودن طریق به سوی مطلوب و مأمول می‌گردد، از خدا درخواست می‌کند که قوای حسی و عقلی او را همبستگی بخشد و در توجه و اهتمامش تمرکزی بیافریند تا پریشان‌خاطر نماند و از تفرق و تشتت اندیشه برهد؛ لذا از پایگاهی بعید برای تحقق قرب جوار، بانگ برمی‌آورد: «فَاجمَعنی علیکَ بخدمَه توصلُنی الیک: مرا در حضور خویش به خدمتی فرمان ده؛ خدمتی که راه وصول به تو را بر من هموار و نزدیک سازد»؛ یعنی خدایا، توجه و التفات مرا آن‌چنان به سوی خویش معطوف ساز که از آن پس به غیر تو ننگرم، و جز رضای تو، رضای هیچ‌کسی را نپویم.

مقام «جمع» و همبستگی با خداوند از شریف‌ترین حالات است و خود این حالات از شکوهمندترین مقامات در سیر و سلوک بوده و در طریقه وصول، از نهایات به‌شمار است که نمی‌توان حالی برتر از آن یافت؛ لذا آن حضرت، حال و مقام «جمع» را از خداوند متعال درخواست کرده‌است.

مراحل وصول به حال «جمع»

«جمع» مقامی است محمود و اولین مرحلة آن که باید آن را مبدأ و مرحله آغازین استقرار حال «جمع» دانست، «جمع العلم» است که همزمان با وصول انسان به چنین مرحله‌ای، همه علوم و آگاهی‌هایی که بر اساس حس به هم رسیده‌اند و یقین را به ثمر رسانده‌اند، ذوب می‌گردند، و علم لدنّی، طومار همه این معلومات و معارف را درهم می‌پیچید.

در چنین پایگاهی از آگاهی است که انسان می‌تواند عنوان «عارف»، نه «عالم» را برای خویشتن احراز کند؛ زیرا در طریق علم موانعی پدید می‌آید، و عالم و دانشمند به گاه اقامه دلیل، دستخوش تزلزل و تردید می‌گردد؛ اما اگر رشحه‌ای از علم لدنی بر قلب سالک ببارد، به مرحله «جمع‌الوجود» تعالی می‌یابد و دیواره‌های مرز پایانی اتصال به حقایق که این مرز، میان سالک و معبود و مطلوب او جدایی می‌افکند، فرو می‌ریزد؛ بدان گونه که از رهگذر شهود، فنای در حق را به معاینه می‌بیند و آمادگی برای رسیدن به مرحله «جمع‌العین» برایش فراهم می‌آید، که هرگونه اشاره و ارائه‌ای اعم از اشاره محسوس و اشاره معقول از میان برمی‌خیزد؛ زیرا در چنین مرحله‌ای، حکم و داوری اشاره باطل می‌شود و ارزش خود را از دست می‌نهد… چنین حالی را باید همان مقصد و مقصود والا، و فنای در آن را مطلوب برین برشمرد که حضرت سیدالشهدا (ع) با تعبیر «فاجمعی علیک» آن را از حضرت باری تعالی درخواست کرد.

این که آن حضرت چنین حالی را با بیان «بالخدمه آلتی تُوصل الیک» برای خود تقاضا کرد، با اینکه «خدمت» از حالات اکتسابی است و «جمع» حالی است خدادادی، برای آن است که حضرت می‌خواست انکسار و تواضع خویش را عرضه کند و از خدا توفیق چنین خدمتی را که او را تا مقام وصول پیش می‌برد، استدعا نماید؛ به این معنی که خود این خدمت و کوشش را به عنوان توفیقی از سوی خدا معرفی نماید و اعلام کند که محرک او در این سعی و خدمت، همان عنایت الهی است؛ زیرا خود برای خویشتن و در جهت دلخواه، آهنگ سعی و خدمت ننمود؛ چون چنین کوشش و تحرکی را صرفاً برای وصول و رسیدن به وی از او مطالبه می‌کرد.

ج) وصول

«وصول» همان حالی است که مجرای عبور و گذر در جهت فراهم‌آمدن حال «جمع» و بلکه رأس و سرآغاز سلوک می‌باشد که درنهایت، به تحقق حال «جمع» می‌پیوندد؛ بنابراین نباید وصول را به خاطر آنکه در مضمون دعا، متأخر می‌باشد، در مرتبتی پیشتر از حال «جمع» تلقی کرد؛ زیرا وصول، مقدمه به هم رسیدن حال جمع و توحید است.

در بیان فرق میان «جمع» و «وصول» باید گفت که با «جمع‌الوجود» یعنی همان مرحله میانین مراحل «جمع» مقاطع و موانع پایانی اتصال از میان برمی‌خیزد و اتصال به هم می‌رسد؛ و دربارهٔ مراحل وصول نیز می‌توان گفت: وصول، دارای لوازمی است که باید آنها را از احوال مهم و شکوهمند دانست، و همین احوال است که فرد را به حال «معرفت» می‌رساند؛ معرفتی که سرانجام آن «جمع و توحید» است. لوازم حال وصول عبارتند از: مکاشفه، مشاهده، معاینه، حیات، انفصال، و اتصال.

اتصال اعتصام، اتصال شهود، اتصال وجود

اما حال «اتصال» و پیوستن به حق، معنایش چنان نیست که میان دو چیز آن‌چنان قرب و نزدیکی به وجود آید که هیچ مسافت و فاصله‌ای در مرتبت بین آن دو باقی نماند، بلکه هدف این است که آن اتصالی که برای مقربین فراهم می‌آید، متحقق گردد؛ مانند حال اتصالی که برای حضرت مصطفی (ص) به هم رسید، آنجا که خداوند متعال از چنین اتصالی بدین گونه بازگویه می‌کند: «ثمَ دَنا فَتَدّلی فَکانَ قابَ قَوسَین اَو أدنی…» ،۳ آنگاه جبرائیل آن‌چنان اوج گرفت، و دوری و فاصله خود را با حضرت ختمی‌مرتبت (ص) تقلیل داد و آن‌چنان بر قرب خود افزود که فاصله میان آن دو به اندازه پهنای دو کمان یا مسافتی کمتر از آن رسید. دربارهٔ «مسافت کمتر از پهنای دو کمان: اَو اَدنی» عقل را یارای سخن نیست که آن را بیان یا اندازه‌گیری کند؛ بنابراین «اتصال به حق و پیوستن به او» دارای درجات و مراحلی یکسان نیست، بلکه دارای مراتب متفاوتی می‌باشد که پایین‌ترین آن، عبارت از «اتصال اعتصام» است که به میزان قصد و اراده، موانع را از میان برمی‌دارد و راه را برای انتقال به «اتصال شهود» می‌گشاید.

و اتصال شهود، عبارت از اتصالی است که اگر فردی بخواهد بدان برسد، باید از هر گونه علل و عوارض و بیماری‌های دل رهیده بوده و از هرگونه استدلال و مطالبه دلیل در جهت اثبات مطلوب، بی‌نیاز باشد. وقتی سالک به این مرحله رسید، این امید وجود دارد که بر نردبان «اتصال وجود» بالا رود و به حال «جمع» واصل گردد. آفتاب آمد دلیل آفتاب… یا من دَلّ علی ذاته بذاته!

امام‌حسین (ع) به دنبال درخواست حال «جمع» از پی حال وصول، به خدای متعال عرض می‌کند: «کیف یُستدّلُ علیک بما هو فی وجوده مُفتَقرٌ الَیک: چگونه می‌توان به چیزی که در وجود خود به تو نیازمند است، بر وجود تو استدلال کرد؟!» دربارهٔ این سخن حضرت دو توجیه را می‌توان اظهار کرد:

توجیه اول باری تعالی پدیدارترین وجود در عالم هستی است و عبارتی که آن حضرت به دنبال آن می‌آورد (اَیکون لغَیرک منَ الظهور ما لَیسَ لک)، همین توجیه را تأیید می‌کند.

توجیه دوم کنه و حقیقت حضرت احدیت، مخفی‌ترین چیزهاست؛ زیرا مقدمات هر علمی که فرد در طریق وصول به حق از آن بهره می‌گیرد، صرفاً به مدد هدایت الهی است و این مقدمات به یاری نیرویی به نام عقل، که حق تعالی آن را در انسان به ودیعت نهاده‌است، برای وصول به نتیجه مرتب می‌گردد و عقل، خود مخلوقی از آفریده‌های باری تعالی است و در وجود خود به خدا نیازمند می‌باشد، و عقلی که از دستاوردهای الهی است، او را نمی‌رسد که مستقلاً در اثبات ذات حق یا ادعای احاطه به کنه و حقیقت صفات او اعمال قدرت کند.

میان عقل و خیال و وهم حتی با کمک دقیق‌ترین استدلال از یک سو، و سُرادق ذات حضرت ذوالجلال از سوی دیگر، دیواری از خفا و ابهام کشیده شده‌است که فتح باب آن از محالات به‌شمار می‌آید؛ اما به‌رغم چنین بُعد و دوری و خفا و ابهام، وجود او در نظر اهل عرفان از هر موجودی آشکارتر می‌باشد و از نظر اهل یقین و ایمان، از آفتاب در بهترین و روشن‌ترین لحظات روز پدیدارتر است. دلیل و قرینه توجیه اخیر، عبارت از این سخن حضرت سیدالشهدا (ع) است که عرض می‌کند: «اَیکونُ لغَیرکَ منَ الظهور ما لَیسَ لک حتی یَکونَ هو المُظهرُ لک: آیا غیر تو (یعنی آثار تو) دارای آن‌چنان ظهوری است که تو را نباشد تا بخواهد ظهور تو را وانمود سازد؟»

این جمله تابناک به ما هشدار می‌دهد که تمام اشیا، چنان به او وابسته‌اند و وجودشان و حیات و قالب‌های آنها چنان از فیض عنایت حق مدد می‌گیرد که اگر لحظه‌ای از نظر رحمت او محروم و تهی گردند، نابود شده و درهم فرو می‌ریزند: «وگر نازی کند، درهم فرو ریزند قالب‌ها!»

پس آن که خود، اساس وجود هر چیزی است، خود دارای برهانی آشکارتر، و دلیلی استوارتر بوده و بالاتر از آن است که معلول او وی را اثبات کند، و ساخته دست قدرت او هستی او را ارزیابی نماید؛ زیرا وقتی ثابت شد که این مصنوع و فرآوردة قدرت الهی در هر حال و شرایطی به صانع و آفریدگار خود از نظر وجود و دوام و بقا نیازمند است و در خود او چیزی فزون از هستی حق وجود ندارد که او را از مؤثر و هستی‌آفرین بی‌نیاز سازد، آیا این امکان برای او وجود دارد که واجب‌الوجود را ظاهر سازد و در مقام اثبات وجود او برآید؟

اگر طبع انسان، سلیم بوده و از تیرگی‌های حس و خیال، پاکیزه باشد، درخور آن است که در مقام اثبات وجود ممکنات و تصدیق به نیاز آنها و تغیر و شدن و دگرگونی آنها، از طریق وجود صانع و آفریدگار آنها استدلال کند و از سوی حق در سوی خلق ره درنوردد، نه آنکه اثر و آفریده را پلی در سیر به سوی حق قرار دهد.

پاسخ به یک ایراد

آنگاه که ابراهیم (ع) به ملکوت آسمان‌ها نگریست و از راه غروب و ناپدیدشدن ستاره و ماه و خورشید استدلال کرد که اینها حادث هستند و به «مُحدث» نیازمند می‌باشند، رو به سوی خدایی آورد که صاحب عظمت و جبروت است و گفت: «انّی وجَهتُ وجهیَ للذی فطَر السموات و الارض حنیفا و ما أنا من المشرکین: به سوی خدایی روی می‌آورم که به خلقت آسمان‌ها و زمین آغاز کرد؛ آن هم با روح یکتاپرستی و درحالی که از مشرکان نیستم.»

باید یادآور شد که این سخن ابراهیم پس از آنکه در مورد ستاره و ماه و خورشید، جمله «هذا ربی» را بر زبان آورد، به علت جهل و عدم آگاهی او نسبت به صانع و محدث این پدیده‌ها نبوده‌است، بلکه هدف ابراهیم (ع) مماشات و همزبانی با خصم، یعنی هماهنگی با بت‌پرستان و کسانی است که این عناصر را می‌پرستند تا از این راه، افکار آنها را وادارد که در برابر حق و توحید تسلیم گردند؛ چون آن حضرت احساس می‌کرد که طرف مقابل از لحاظ معرفت دچار نارسایی و ضعف می‌باشد، لذا او را به‌تدریج با حق و توحید مأنوس می‌ساخت؛ چنان‌که نمرود را با بهره‌گیری از روش تدریج و مماشات به تسلیم در برابر حق واداشت. ابراهیم (ع) در مقام احتجاج با نمرود گفت: «ربی الذی یُحیی و یُمیت: پروردگارم زنده می‌کند و می‌می‌راند.» نمرود گفت: «ینا اُحیی و اُمیت: من نیز زنده می‌کنم و می‌می‌رانم.» ابراهیم گفت: «فانّ الله یأتی بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب: خدا آفتاب را از مشرق برمی‌آورد، تو آن را از مغرب برآور.» نمرود دستش از دلیل تهی شد و مبهوت ماند: «فبُهت الذی کفر».

ابراهیم (ع) اگر می‌خواست مماشات نکند، می‌توانست همین دلیل اخیر را پیش از دلیل نخست مطرح سازد. اگر کسی این سؤال را به میان آورد: طبق برداشتی که از سخن سیدالشهدا (ع) به عمل آمد، آیا این تصور به وجود نمی‌آید که نباید ما به قانون استدلال و راه‌بردن از آثار به مؤثر پایبند باشیم، بلکه شایسته‌است از آن برحذر بمانیم؟ با اینکه استدلال کردن در مسائل مربوط به توحید و خداشناسی بر همه مردم ضروری است؟ می‌توان به این توهم و تصور پاسخ داد: مراد و منظور این نیست که نباید از قانون استدلال مطلقاً بهره جست؛ تکالیف دینی همه مردم را در مسئله توحید، به استدلال در حد وسع و توانایی‌شان موظف می‌داند؛ کودک آنگاه که به مرحله تمیز و تشخیص می‌رسد، به معرفت استدلال موظف می‌گردد، و سرپرست او مکلف است که او را بر طاعت از اوامر الهی تمرین دهد و وقتی به سن بلوغ رسید، به طاعت مزبور، مکلف می‌شود و بدین‌سان همان اندازه که در معرفت و شناخت نیرومندتر می‌شود، وظیفه‌اش در طاعت سنگین‌تر می‌گردد.

یا آنکه در این باره می‌توان گفت: طفل قبل از آنکه نیروی استدلال در او به هم رسد، از راه تقلید، به طاعت از اوامر الهی می‌پردازد و آنگاه که از قدرت کافی برای استدلال برخوردار شد، موظف به استدلال و درنتیجه، مکلف به طاعتی مبتنی بر استدلال می‌گردد؛ و بدین‌سان در معارف و آگاهی‌ها از مرتبه عوام مؤمنان، تعالی می‌یابد و به مرتبه «خواص» و از آنجا به «خواص‌الخواص» جابجا می‌گردد و از ترقی و والایی برخوردار می‌شود.

وقتی انسان به این مرحله رسید و به مرتبت «اهل نهایات» در عرفان نایل آمد، استدلالش در ظهور وجود حق از راه ظهور وجود ممکنات، یعنی پدیده‌هایی که در وجود خود به وجود حق نیازمندند، نوعی از هذیان به‌شمار می‌آید که ظهور آثار را پلی برای ظهور وجود مؤثر قرار دهد و به اصطلاح در امر توحید به استدلال روی آورد.

پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین، سخت بی تمکین بود

دلیل بی تمکین بودن استدلال و ضعف روش راه بردن از اثر به مؤثر، این گفتار سیدالشهداست که از پی سخن پیشین بلافاصله می‌فرماید: «متی غبتَ حتی تَحتاج الی دلیل یدّل علیک؟ و متی بعدت حتی تکون الآثار هی آلتی توصل الیک؟» مقصود حضرت آن است که ظهور وجود حق به گونه‌ای است که به هیچ گونه دلیلی که او را اثبات کند، نیازی ندارد؛ زیرا دلیل، عبارت از ترتیب مقدمات معلوم و عناصر شناخته‌شده ذهنی، برای رسیدن به مجهولاتی تصوری یا تصدیقی است که نتیجه‌اش معلوم گشتن یک امر مجهول می‌باشد. اما اگر چیزی به سبب کمال ظهور و پدیدار بودن و آشکار بودن، طوری باشد که هیچ چیزی روشن‌تر از آن قابل تصور نباشد، قطعاً در چنین جایگاهی، بر اثبات وی به هیچ‌گونه دلیلی نیاز نداریم و استدلال ما زیانی بیش نخواهد بود. همچنین در مسئله قرب حق تعالی نسبت به همه چیز، به هیچ دلیلی نیاز نیست. از این رو ما برای رسیدن به معرفت حق، به استدلالی از رهگذر آثار نیازمند نیستیم.

این دو فقره از عبارت دعا، بر هر دو روش دلیل و برهان که اهل استدلال آن دو را سامان می‌دهند، خط بطلان می‌کشد. این دو روش عبارتند از: اول) اقامه دلیل بر وجود صانع؛ آن هم به گونه‌ای که دلیل، خود، موجب تام و واجب فی نفسه باشد. بطلان این روش از آن روست که همان اهل استدلال معتقدند «ممکن» نمی‌تواند حتی ممکنات دیگری مانند خود را ایجاد کند. دوم) عبارت از استدلال بر وجود مؤثر به وسیله وجود اثر می‌باشد. حتی خود آنها چنین گونه استدلالی را به «دلیل العجائز» نامبردار ساخته‌اند و آن همان استدلال بسیط و ساده‌ای است که در روایت زیر انعکاس یافته‌است: «البعره تدل علی البعیر، و اثر الاقدام تدل علی المسیر. افسماء ذات ابراج و ارض ذات فجاج کیف لا تدلان علی اللطیف الخبیر؟»

بطلان این دو نحوه استدلال فقط در مکتب اهل عرفان در نظر است؛ چون مانعی نیست که مؤمنان تازه‌کار در استدلال، بدین دو روش در معرفت حق و توحید او روی آورند. آری، اگر فرد به مرحله‌ای از عرفان نایل گردد و چشم بصیرتش به سوی برهان واحد دیان گشوده شود، در چنین پایگاه، تکلفات دلیل و برهان ساقط می‌شود و ارزش و اعتبار خود را از دست می‌دهد؛ به‌ویژه اگر دیدگان بینش و بصیرتش به چنین گوهرهای درخشانی از کان عصمت و طهارت که سرشار از حکمت و فصل‌الخطاب است، تازه گردد و مضمون این دعا را با امعان مورد مطالعه قرار دهد؛ چنان‌که سیدالشهدا (ع) بر این مسئله، یعنی بطلان روش استدلال و برهان، در طی عبارات گهربار خود تأکید می‌کند، تا سالک را در تصدیق به چنین حقیقتی از رسوخ و پایداری برخوردار سازد؛ و سرانجام به خدا عرض می‌کند: «عمیت عین لا تراک علیها رقیبا: کور است (یا کور باد) دیدگانی که تو را بر خویشتن مراقب نبیند!» امام‌حسین (ع) از این گفتار یکی از دو معنی زیر را اراده کرده‌است:

۱ـ این جمله به صورت خبر (نه انشا و دعا و نفرین)، آن هم بر سبیل مجاز تلقی گردد؛ به این معنی که: کسی که تو را بر خویشتن مراقب نمی‌بیند و حضور و ظهور وجود تو را در همه جا و همه حال احساس نمی‌کند، کوردل است؛ یعنی دیدگان بصیرتش از کار افتاده‌است. قرآن کریم دربارهٔ مردمی که ذکر را با گوش دل نمی‌شنوند و اندیشه خود را به کار نمی‌گیرند و به حقایق با دیده بصیرت نمی‌نگرند، چنین تعبیر می‌کند: «صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ فهم لا یَرجعون: اینان کران، لالان، و کوران هستند که راهی فراسوی خود در رجعت به حق و حقیقت نمی‌یابند.»

خداوند این گونه افراد را در قرآن به «عَمی: کور» توصیف می‌کند و آن را بدین صورت توضیح می‌دهد: «فانّها لا تَعمَی ألابصارُ ولکن تَعمَی القلوبُ آلتی فی الصدُور». این دیدگان سر نیست که از کار می‌افتد و نابینا می‌شود، بلکه این دلهاست که نمی‌تواند انجام وظیفه کند و گرفتار کوری می‌گردد. با چنین توجیهی، سخن حضرت سیدالشهدا را باید بر این وجه حمل نمود که می‌خواهد کوردلی مردمی را که حضور خدا را در همه جا احساس نمی‌کنند و وجود او را نمی‌بینند، بازگو فرماید.

۲ـ منظور آن حضرت نفرین است تا اهل غفلت را از خوابشان برانگیزد و آنان را به‌سرعت در سیر به سوی حق وادارد، و سرانجام آنها را به مرتبت شهود و عیان رفعت دهد. به عبارت دیگر، گویا آن حضرت مردم را مخاطب قرار می‌دهد و به آنها می‌گوید: شما چگونه در درون و افکار و احساس خود به غیر حق، حقی که واضح و آشکار و پیداست، توجه می‌کنید و به خود حق نمی‌نگرید؟ لذا بر سبیل نفرین می‌فرماید این چشم سر یا این دیدگان دل که تو را حاضر و ناظر و مراقب خود نمی‌بیند، سزاست که کور شود و درخور آن است که از کار افتد.

– حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید محمدباقر حجتی



منبع : پیام آفتاب

Related posts

برگزاری نشست مشترک رییس جمهور با نمایندگان شورای ملی

رودکسو

پیامبر اهل «نجد» را دعا نکرد/ مولوی طلب الدین قدیری: آل سعود لشکر اسرائیل و گوش به فرمان غرب و امریکاست

رودکسو

تجاوز جنسی بر یک کودک پنج‌ساله در ولایت بامیان

رودکسو

پیام بگذارید